روزی روزگاری دری ب تخته ای خورد و من خیلی پولدار شدمیه خونه خریدم هشت هزار متر حیاط و هشتصد متر بنامجللمن حس میکنم حق م بود شانس م بود و غرور پولداری مو نمیشد جمع کردبیرونه خونه م یه مشت گشنه بودن که بی خود از دستم عصبانی بودنورداشتم پونصد نفرشو با حقوق خوب استخدام خودم کردم که از من و خونه مجللم و معادن و دریاهام محافظت کنن و نذارن دست گشنه ها بهش برسهگشنه هایی ک استخدام کرده بودم رو هار بار آوردم تا گشنه های بیرون خونه مو پاره پاره کننروزی از روزها گشنه های بیرون متحد شدن بهم گفتن حقت نیس ما گشنه باشیم و تو صاحاب این قصر و وفور نعمتبه هار های دربارم دستور دادم بکشنشونهارهای دربارم چون له له پول بودن مث سگ جلوشون استخون ریختم ورداشتن گشنه های بیرونو یه کم شونو کشتنیه کم شونو فرستادم سیاهچالبقیه شونم سم پرت کردم تو مدرسه هاشون، دلیل خاصی نداره ما اواخر دربار نشینی مون هار تر هم میشیممیدونین چرا ؟ چون من پول دوس دارم دیگران نباید دوس داشته باشنمیدونین چرا چون من فرق دارمممممممممن از شما بهترممممممممم
برچسب:
نویسنده: آراد محبی
تاريخ: يکشنبه
21 اسفند
1401 ساعت: 16:58